|
|
|
|
|
امروز تقویم بر می گشت، باد می زد و ورق های تقویم بر می گشت و من نگاه می کردم تنها نظاره گر بودم به این بازگشت زمان و با خود گفتم می شد برگرده بعضی روزها
کاش تقویم تصویرهای خاطرات مرا هم داشت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:27 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
توسنی کردم ندانستم همی ........................................................................................................................ این رو گفتی اما نمی دونی که من از تو گرفتار ترم اسیرترم اما متاسفم که نمی دونم دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:18 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
میشه برگردی
من خسته شدم از اینکه خبری ازت نیست چرا اینقدر می رنجی از من می دونی که قصد تلافی ندارم پس چرا این قدر زود دلخور می شی دیشب می خواستم برات اس ام اس کنم که اگه عاشق یه زنی هستی براش همه غرورت رو نشون نده اونقدری رو نشون بده که اون باید ببینه بقیه غرورت رو بهش نشون نده غرور لحظه های خلوت ات رو که داری از عشق اش لبریز می شی براش اون جوری که باید نشون بده به اش بگو این لحظه ها غرور نیست که پر هست از اون کسی که دوستش داری نمی دونم چی می خوام به ات بگم اما باش با من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:40 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی می خوام ببینمت اگه میشه
گفتم نه سودی داره نه ضرورت اما می خواستم بگم دیدن لازم نیست حضورت فقط گرم میکنه وجودم رو - خودخواهی نیست اما از دیدن اس ام است بعد از یک سال اونقدر خوشحال شدم که اگه من هر ثانیه ام از تو پره تو هم ثانیه هایی داری که من از توش بگذرم نمی دونم بهاری که گذشت چه جوری بود برات اما برای من هر لحظه اش واقعا فقط به یمن گرمای بهارگذشته گرم و نو بود و تابستون هر روز رو به یادبود روزهای تابستان گذشته پاس می داشتم دوست دارم اینا رو برات اس ام اس کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:30 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند خیلی خسته بودم و خواب آور اما از یه طرف عصبانی هستم از اون همه بد جنسی که می کنی و از یه طرف اون قدر نیازمندت هستم که نمی تونم برم
میگم نیازمند یاد این مصرع می افتم منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم اگر از تو باز مانم به چه کس نیاز آرم درسته این بیت برای کس دیگه ای گفته شده اما من به تو هم نیاز دارم به بودنت بدون خواسته بدون ادعا بدون توقع فقط باشیم و از حضور هم استفاده کنیم آخرین حرفی که از تو به یاد دارم اینه باور کن معجزه باران را... تو چرا این همه دلسنگ شدی... نمی دونم اون معجزه که گفتی همونه که من فکر می کنم اگه نباشه دیگه چی.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر نمی کردم یه روز توی این وبلاگ اومدنت رو ثبت کنم
نوشته هام پر دلتنگی های جورواجوره و اصلی ترینش تویی دیشب گرمای تو رو توی دونه دونه سلام هات حس کردم من تلخم اما نیش عقرب نیست زهر دلتنگی ها است. تحمل کن. باش با من |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 7:53 توسط me
|
||