|
|
|
|
|
چرا هر وقت هر جور هر اندازه ای سرم شلوغ میشه هر چه گرفتارم هیچجوری تو نمیری از ذهنم ناگهان که با خودم میام می بینم آخرین کلمه ای که از زبانم خارج شده اسم تو بوده- تو کیستی که من اینگونه بی تاب تو ام
سنگدلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی جور وجفا بکن اگر رحم و وفا نمی کنی... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10:54 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد چند روزی میل ام رو باز کردم تاچک کنم. اسم یکی از دوستان دوران دانشگاه رو دیدم با ذوق و البته درحالیکه قبل از باز کردن ایمیلم مطمئن بودم که هیچ ژیام جدیدی ندارمچوناخرین نفری هم که به من پیام می داد و اون هم از روی تنهایی هاش بود دو هفته است که ازدواج کرده و حتی جواب اس ام اس هم نمی ده چه برسه به ایمیل! خلاصه اسم این دوست دوران دانشگاه خیلی خوشحالم کرد و وقتی متن ایمیل رو خوندم بیشتر خوشحال شدم خیلی عیب یاد من افتاده بود. می گفت خوابم رو دیده خیلی تعجب کردم چون فکر می کنم هیچ کس به یاد من نیست چه برسه که خوابم رو ببینه یعنی ناخوادگاه اونایی که میشناسم اصلا ربطی به من ندارند اما این دوستم می گفت خوابم رو دیده.
به قول یه نفر: ما تو بیدار یهم خودمون رو نمی بینیم حالا شاید توی خواب یکی ببینتمون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:16 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم چرا از وقتی پیامت رو جواب دادم ازت دیگه خبری نیست
این بار نمی گم غرور احمقانه ام. چون احمقانه مال اونموقع هایی بود که تو هیچ تقصیری نداشتی و من از روی بچگی از روی قوانین خط کشی شده ای که برای خودم تعریف کرده بودم غرورداشتم و لی ... دیروز داشتم بیگناهان رو می دیدم لیلا گفت از بس منتظر بابام بودم تا کوچکترین نشونه ای ازش ژیدا شد بی اختیار شدم یاد خودم اتادم که از بس منتظرت بودم تا توی خیابون شبهت رو دیدم اونم هزار کیلومتر دورتر از خونه خودم بی اختیار شدم نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم ما تو این ها رو انکار کردی گفتی اون من نبودم برادرمه و برادرت بود اون شبه که اون قدر شبیهت بود که داشتم می مردم از تعجب گفتی این بار سعی کن از دستم ندی درسته پیامهات رو می گفتی اما منظورت رو من می دونم این بار تو بودی که این قدر ترسوندی من رو از بد بودن خودت که باورم شد که وقتی یام های تهدید امیز از یه ادم روانی بهم می رسید فکر کردم تویی و وقتی توانکار کردی که تو بودی باورم نشد هنوز هم باور نکردم اما دیگه اون قدر عصبی نیستم ازت بیا با من باش به ات احتیاج دارم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:47 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:27 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
باورم نمیشه. اما باید این ناباوری خودم رو تنهایی حیرت کنم. بعد یکسال موبایلم رو روشن کردم و توی چند ساعت اول زنگ زد- از شماره ناشناسی که می دونستم مال کجاست و مال کیه اما ناشناس نه خوشحال شدم نه ناراحت. تعجب کردم و باور نمی کردم - توی همین چند روز دائم پیام می ده - این بار نه دوستش دارم نه شیفته اش هستم و نه حتی دلتنگش اما وقتی از صبح اس ام اس هاش نیومد دائم منتظر بودم توی این روز شلوغ اما تنها دائم به اس ام اس ها نگاه می کردم که ببینم اون توشون نیست...
نمی دونم چی بگم بهت اما باش چون هر چه رفتی ز دیده اما از دل نرفتی هستی هر روز هر ساعت هر ثانیه پیش خدای خودم شرمنده شدم که تو بیشتر از اون با منی نه تو یاد تو اما تو با من نبودی باش خاطرم نیست که تو بارانی یا که از نسل نسیم. هرچه هستی گذرا نیست هوایت بویت... فقط آهسته بگو ... با دلم می مانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:13 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای من تو که م یدونی من به غیر از تو کسی رو ندارم پس چرا این قدر حالم رو می گیری من که یوسف نبی الله نیستم که به خاطر یک بار غفلت ده سال زندانی اش کردی - خدایا من که غفلت نمی کنم من از خودت می خوام همونجوری که همیشه از خودت خواستم - قرار بود برای بورس تحصیلی ادامه تحصیل با رئیس صحبت کنم - گفته بود به نظر من بهتره به فکر ادامه تحصیل باشی - و کلی حرف خوب - تنها ایراد این بود که رشته ای رو که پیشنهاد داد کمی فاصله داره از رشته ی تحصلی خودم یا رشته مورد علاقه ام - شک داشتم بین رفتن و موندم و بورس شدن - اینم خدایی بود - اما خدایا حالا من باید اینجوری ضایع بشم - دو هفته ی دیگه مهلت تموم میشه - یعنی فرصت بورس شدن تموم میشه - اما خدایای خودت جورش کن - من که از رئیسم نمی خوام - از خودت می خوام - می دونم تا حالا هم خودت همه چیز روو جور کردی - خودتی که همیشه می گم: تعز من تشاء و تذل و من تشاء - خدایا خودت درستش کن - خدایا حالا هی کار من رو با این رئیسم توش گیر بنداز - آخرش می دونم همه چیز رو درست می کنی - پس اینقدر عذاب نده - خدایا باورکن شاکرم - دیشب این سریال مسخره ی یوزارسیف رو که می دیدم وقتی اون دختره ندیمه ی بانو تی اومد و چغلی انخ ماهو رو داد و به قول نبی خدا اگر خدا بخواهد راهی برایش باز می کند شد گفتم راه من رو هم باز کن - خدایا خودت می تونی تعز من تشاء و تذل من تشاء
خدایا میخواستم برات گل بفرستم اما بلاگفا هم خراب بود نشد اینو قبول کن :-x |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:24 توسط me
|
|
||