تبليغاتX
سلام به همه
یادداشت های روزانه
دوباره دارم وارد ایام پر دردسر وشلوغ می شم- خیلی پربار نیست نه از لحاظ شخصی و نه از لحاظ مالی - فقط حمالی اش زیاده

الان نمی دونم چی می خوام بنویسم - ادم چرا این قدر کم قیمت می شه - من از اون آدما هستم که نمی دونم چرا این قدر قیمت خریدم کمه - کسی حتی نمی خواد خرجی بکنه - مفت ام هم نمی ارزه - یادمه برای مامانم تا زمانی ارزش دارم (نمی دونم ارزش میشه گفت یا نه ۰ قابل دیدن هستم) که معلم خوبی برای برادرم باشم - اونم فقط درسی - هر چیز دیگه ای یعنی گمراه کردنشون و من مسئول تمام خطاهای اون ها هستم - خدای من توی این عصر هنوز من مقصر ورد کامپیوتر هستم - هنوز من مقصر ورود موبایل و اینترنت و هزار تا حرف جدید هستم - همیشه متهم هستم به اینکه اگه تو خوب باشی اینا هم خوب ان- نمی دونم این چند سال که من نبودم خونه کی باعث این همه گمراهی ها بوده - برای دوستام تا زمانی که براشون کاری انجام بدم - سعیده فقط تا روزی که من براش وقت می ذاشتم یا نه تا روزی که به ام نیاز داشت به خاطر تنهایی اش یا  هر چی - فقط لفظا قربون صدقه می رفت - حالا ازش یه کار کوچیک خواستم که به چه شکلی برام انجام داد- ولش کن دیگه گله هم نمی کنم

 

هیچکس ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 14:41  توسط me  | 

مگه من نگفتم شاکرم مگه من انکار کردم حوبی هات رو اونوقت بگو رفیق بگو شفیق نیستی عزیز من نیستی اگه مردی به داد دل من برس کار کوچیکیه واسه تو اما نمی کنی تا دم بر میارم بدتر می کنی اوضاع رو این دیگه چی بود دیوانگی من بست نبود که بیچارگی بقیه به چه کارت می آد برای خودنمایی برای نشون دادن قدرت لایتناهی ات می خوای شدید ترش رو نشون بده تا به اون ته قدرت هم بنازی نگی کم گذاشتی نگی نشونشون ندادم زبون می ریزن

آخه این خداییه که زورت برسه و هر چه بخوای بکنی آره گفته بودم هر چی بخوای اما واقعا هر چی می خوای عذابه؟

دیگه از دیوانگی خودم دارم خسته می شم مگه دیوونه ها از دیوانگی هاشون خسته می شن؟ شایدم دیوانه نشذم نمی دونم اما بدجوری دیوونگی می کنم

امروز بدنم درد می کنه چشام می سوزه و بدجوری خوابم میاد. دقیقا گردنم اونجایی که سر به  بدن وصل میشه از اونجایی که نخاع از زیرش راه می افته درد می کنه و زخم کوچیک کف دستم هم می سوزونه کف دستم رو و بدنم عاصی شده از شکنجه های ناروایی که به اش داده میشه

سرم درد میکنه تکه تکه ی پوستش می سوزه - نمی دونم چرا اون موقع که این بلاها سرش میاد درد نمی کنه - من دیوونه ام - دیروز دست هام رو بستن - داره باورشون میشه - یا دارم اثبات میکنم - هنوز می فهمم که درد داره -

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:0  توسط me  | 

از صبح همه اش چشام خیسه سختی اش اینه که سر کار هستم

همه اش به سختی اشک های سر کش ام رو پنهان می کنم از دید همکارام که همه شون مرد هستند و امروز از اتفاق روزگار همه ظاهرا شاد و سرخوش هستند بعد از یک روز تعطیل و عید با اینکه اکثرا هم مجبور به پرداخت پول های زیادی برای خرید قربانی شده بودن اما انگار که دیروز خیلی از جانب همسرانشون مورد مهر قرار گرفتن که این قدر شادند

اما من غمگین ام و دلیلش را هم نمی دانم و همه اش غم در چهره ام هست. خودم که نمی بینم اما وقتی مسئول دفتر رئیس اومد و برام شیرینی روز عید رو آورد شروع کرد به خوندن این شعر که مخور غم گذشته گذشته ها گذشته و ادامه داد  و بسیار شاد بود و برام کلی شکلات و شیرینی گذاشت اینجوری شد که فهمیدم بابا این غم بسیار تو چهره ی ما نمودار شده- حالا بی خیال نموار شدنش-

الان هم اومدم ببینم که اینجا بنویسم و از این تنهایی خودم شکوه کنم این که وقتی میل ام رو باز می کنم هیچ چیزی توش پیدا نمیشه حتی تازگی ها دلم اینقدر اسپم می خواد اما این جی میل ام از بس که الگوریتم هاش قوی شده دیگه نمی ذاره نامه های الکی پلکی هم بیاد توی باکس ما. دوستام که اصلا من رو توی لیستشون ندارن- چند روز پیشا وبلاگ یکی از دوستای دانشگاهی ام رو می خوندم دیدم یه جایی از تقریبا همه ی همکلاسی ها یاد کرده بود و توی یک پست یاد ایام دانشگاه رو کرده بود اما اسم من هم جزو معدود اسمایی بود که اصلا یادش هم نبود یعنی توی یادش به خیرها نبود

بقیه هم که انگار مجبورن برات میل بزنند تا براشون یه میل از سر حوصله و به تفصیل ننویس و نفرستی و کلی تحویلشون نگیری جوابی نمی دن و یا میلی برات نمی زنن- دیگه وای به اون روزی که بخوای از دلتنگی ها تون براشون بگی

پارسال همین روزا چند تا اس ام اس داشتم (چه زیاد بودن هر روز چن تا) که حکایت از یه عشقی بود که جرات سر باز کردن نداشت- گفتم تمومش کن خسته ام - گفت نه تموم نمی کنم به من هم ربطی نداره که تو خسته ای یا نه  تا حالا شد که حصار بی اعتمادی ات رو بشکنی و بگی از خستگی هات تا باهات یکی بشه کسی - گفت و گفت و گفت اما من بازم بی اعتماد بودم و تنهایی رو انتخاب کردم فرار کردم ازش موبایل ام رو خاموش کردم و هنوز هم خاموشه یک سال شد- حالا بازم مثل اون همه سال که بی قرارش بودم بازم دلتنگش ام اما نه مثل اون سالای نوجوونی می دونم که اون گمشده تر از منه - دیگه روزها و شب ها اسمش ورد زبونم نیست - دیگه دوسش ندارم اما اگه ببینمش بازم قلبم از جا در میاد اگه بود من بازم تنها بودم مثل بقیه که هستن اما من بازم تنها هستم - یاد "من نه!" گفتنش که می افتم هرچند دیگه زلزله توی وجودم شروع نمیشه اما گرم نگاهش می شم.

اونم نیست مثل بقیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:31  توسط me  | 

چند شب که باز خوابهای معنا گرام شروع به تراوش کردن
مثلا چند شب پیش خواب مادربزرگ عزیز تر از جانم رو می دیدم که دلم براش یه دنیا تنگ شده
اونقدر که حتی وقتی اسمش رو توی ذهنم هم مرور می کنم چشام داغ میشه و دلم یه عالمه هوای آغوش گرمش رو می کنه
یادش که می افتم معنای واقعی یه آغوش گرم رو یادم می آد
چه قدر دل کوچیکم براش تنگ شده
صدای نفس نفس زدنش وقتی توی گوشم اذان می گفت
خس خس سینه اش وقتی برام واقعه رو می خوند
نفس بیرون دادن های خنده دارش وقتی خواب بود و خرو پف هاش به خاطر بی دندونی اش خنده دار میشد
کاش بود
کاش بود و بازم شبها رخت خواب ام ر کنارش پهن میکردم وشب تا صبح از هر نفسش عطر هزار تا باغ به مشامم می رسید
کاش بود تا هر وقت گله ای از هر کس داشتم رو براش بدون هیچ ترس و واهمه ای از برملا شدن می گفتم
کاش بود تا وقتی سرم رو روی پاهای نحیفش می ذاشتم اولش تحمل می کرد و با انگشتای کشیده ی قشنگش موهای کم سرم رو نوازش می کرد
و غصه می خورد که از بس درس می خونی موهای سرت کم شده بعدش کم کم پاهای نحیفش که خون
هم جون را رفتن توشون رو نداشت درد می کرد و می گفت ننه سرت رو بذار روی ای ن بالش
چه قدر دلم برای صدات تنگ شده
کاش بود و می بوسیدم دستش رو - ناز می کردم رگای دستش رو که
چه قدر بیرون اومده بودن از بس که نحیفف بود
کاش می بوسیدمت لحظه های آخرت اما نبودم من توی این خراب شده بودم و تو بیمار حتی به ات زنگ نزدم
چون نمی توتنستی حرف بزنی
شبای امتحانم از این س مملکت به ات زنگ می زدم که دعام کن
شب کنکورم باید بری
شبی که دلم از همیشه بیش تر هوات رو می کرد
و من بایدمی موندم تا دلتگت باشم برای همیشه
کاش بودی توی همه ی این دلتنگی های تنهام همه ی این غم هایی که تنهایی دارم می میرم زیر بارشون
توی خوابم با اینکه یادم نبودکه نیستی
اما همه یدلتنگی های برحمی که تنهام نمی ذارن
باهام بودن و بوسیدمت چه قدر چسبید چه قدر عطرت شیرین بود
چه قدر نفست خنک وبد اما گرمم کرد
چه قدر تو خوبی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:2  توسط me  | 

 

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar