|
|
|
|
|
این غم عجیب توی دلم نشسته- هر کاری میکنم این اشک خیال بی خیالی نداره و دائم می سوزنه چشم هام رو - حتی باخبر خوبی که امروز آقای مجموعه در عالم همکاری با فضولی به من یواشکی گفت و بعد دیم داه یواشکی همینجوری به بقیه همکارا هم می گه که این محل کارمون قراره قرارداد ها مون رو پیمانی کنه و بهمون پاداش بده دوباره - و یه خبر خوب دیگه اینکه قراره فرصت ادامه تحصیل رو برای کارمندا فراهم کنن - من انصافا یک کم از این خبر خوشحال شدم چون اول دیدم بابا با این وضعیت قاراش میشی که برای من پیش اومده اصلا باید فکر رفتن برای ادامه تحصیل به خاج از کشور رو فراموش کنم- بعد دیدم اگر هم نتونم برم اینجا هم نمی تونم دیگه بمونم قرارداد پیمانی و بقیه مزایا هم پیشکش خودشون - باید یه کار دیگه پیدا کنم اما توی این موقعیت - بابا گفته اگه برم دیگه م و نمی بینین - گفته میخواد بره - یعنی بذاره بره - از یه لحاظ خوشحالم از یه لحاظ هم نگرانم چون مسئولیت همه چیز میافته گردن من و داداش - ما باید قید همه چیز رو بزنیم و بریم سراغ زندگی روسر و سامان دادن - یعنی بابا راست گفته که داره برای همیشه میره - هم خوبه هم خوب نیست
راستی دیشب هم صاحب خونه مون هم اومد و گفت کهمی خواد خونه رو به مشتری نشون بده - مب خواست بفروشه - اینم شد قوز بالا قوز - اگه اینجا و بفروشن ما دیگه واقعا بی خانمان می شیم - و اگه بابا بره برای همیشه اینهم یکی از مسئولیت های ما میشه - بابا هیچ وقت هیچ کدوم از مسئولیتهاش رو درست انجام نمی داده اما حداقل مسئولیتش با خودش بوده - خیلی دلم گرفته |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:32 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمی دونم چرا به زن ها می گن ضعیفه در حالی که ضعف رو همیشه در این مردهای به ادعای خودشون قدرتمند می بینیم - اصلا وقتی می ری توی نخ کار هر کدومشون می بینی که جز نیاز چیزی نیستن و و سرتاپاشون ضعفه - زن ها اگر هم ضعف داشته باشند ضعف حقارت آور ندارن اما این همه بزرگواری زن ها رو در طول تاریخ چرا گفتن ضعف بوده و این موجودات که انصافا هنر آفرینش هستند چه به لحاظ مادی و چه معنوی همه ی صفات زیبا جزء خصلت های ذاتی شون هست - مهربانی- محبت - بخشش - بزرگواری - صبر - اما کدوم این ها رو مردی به کمال داره مگر با تلاش و تحمل که اگر مردی این ها رو با همون تلاش به دست بیاره انصافا شایسته ی تقدیره ولی زن ها که در طول تاریخ با داشتن گوهر وجودشون که بسیار ارزشمنده همه ی این صفات رو داشتن تلاش های فراوانی هم در راستای کسب توانایی های صرفا فیزیکی مردانه و موفق شدند اما باز هم این مرد مدعی برتری بر این موجود ستودنی است
اما وتی خودش رو می بینی حتی نمی تونه ۵ دقیقه خودش رو کنترل کنه تا نمایش ضعف خودش رو تحت کنترل در بیاره نمی دونم چرا این قدر عصبانی هستم از دست این همه مرد که دور برم هستن احترام رو نمی فهمن و رذالت رو به حد اعلا رسوندن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:42 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
اول اینکه نمی دونم چرا این آبدارچی های محل کارمون(البته دو تاشون اینجوری ان) این قدر بد نگاه می کنن به آدم - من خودم می دونم اینجا لنگه کفشی در بیابان هستم بعدش هم این که دیشب که شبکه ۳ داشت نقد بزنگاه رو می داد یک داغ دلم تازه شد که نگو وقتی وبگردی می کنم می بینم بعضی ها توی وبلاگاشون چه چیزای قشنگی می نویسن یعنی اندر احوالات شخصیه خودشون هم می نویسن که خوبه و شاده اما من حتی شادی هام هم یه جوری به یه چیزی ختم می شه که از غصه هام هم بد تره البته من بلد نیستم از زندگی لذت ببرم این رو توی دوران دانشجویی که همه تا می تونستن خوش می گذروندن فهمیدم اصلا بلد نبودم شادی کنم الان که اینا رو می نویسم خیلی غمگین نیستم بیش تر بی تفاوت هستم تقریبا دیگه زندگی عادی شده- دارم جور می کنم برم واسه ادامه تحصیل خارج از کشور - با کلی ترفند و حیله هایی که خودم هم باورم نمی شد که این منم که انجام می دم مامان و بابا رو راضی کردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:43 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روزی هست که اوضاع افتضاح تر شده همه چی . بقیه از یه طرف مامان از همه طرف
بعد از جمعه که زده به تیپ ما طبق معمول همه روزه تصمیم گرفتم فعلا یه مدتی شلوغ کنم تا شاید نتیجه بگیرم هر چند می دونم توی خونه ی دیکتاتوری ما این خبرا نیست اما خوب کاچی به از هیچ چی از این به بعد می خوام افاضات دم به دقیقه ی بابا رو هم اینجا بذارم که یادم نره (تا حالا که هیچ وقت یادم نمی ره) هفته ی آخر ماه رمضون که مامان هم نبود افطاری و سحری کامل افتاد گردن من گردن شکسته- ایشون که بعد از یک نشئه ی حسابی(که سرش رو کرده زیر برف فکر می کنه بقیه نمی بینن و نمی فهمن) دم دمای افطار بعد از ۲۰ ساعتی از خواب بیدار شد که چون دید دیگی به پا نیست - من می خواستم افطاری نیمرو درست کنم امر مطاع برادر گرامی بود- یه تئاتری را انداخت که بیا ببین نیم ساعت به افطار رفت توی آشپز خونه و با در و تخته به هم زدن های فراوان واسه سحری مرغ و بادمجون گذاشت بار - حالا ما مونده بودیم این واسه افطاره یا سحر! که پدر گرامی ما رو گرفت به باد فحش و ناسزا که نمی دونم ... به سوادتون رفتین واسه ما دانشگاه درس خوندین ... به دانشگاهی که توش درس خوندین و... خلاصه هر چی که ناسزا می دونست یکجا به من بیچاره نثار کرد بعدش من که داشتم دیوونه می شدم با بغض گفتم افطاری داریم شما اصلا از من نمی پرسین افطاری چی داریم که هنوز حرفم تموم نشد گفت برا من کولی بازی در نیار این چه اخلاق گندیه که دارین فقط باید ساعتتون بگذره (!!!!!!!!!!!) به من نگو افطار داریم بعدش که من گفتم می خواستم نیمرو درست کنم قابلمه ی بادمجونای خام رو که حال ادم بد می شد حتی نگاه کنه چه برسه که بخوره پرت کرد رو میز- چون داغ بود و بدن دستمال برش داشته بود و دستش سوخت - این قضیه مال حدود ۴۰ دقیقه ای بعد از اذان بود که سفره پهن و توی خونه یما جنگ بود بعدش که ما مثل الاغ ها سرمان را انداختیم پایین نشتیم سر سفره تا افطار کنیم تا یه ساعت بعد همینجوری درس و کلاس ما رو به باد گند و فحش گرفت - حالا این که چه ربطی داره من نمی دونم خللاصه فیلم و تئاتری داشتیم تا آخر شب و تا سحر- واقعا گند بزنن توی این زندگی - این بساطیه که جدید نیست شاید ماهی یه بار به خاطر غذای ایشون یه بار دیگه به خاطر خواب ایشون و هزار بهانه یدیگه پیش می آد - حالا جالب این بود که دیشب بابا که سرحال بودند می فرمودن من یه حرفی زدم که باید به خاطرش از یه نفر عذرخواهی کنم حالا ما گوشامون تیز که این اخلاق حسنه از کی توی بابای ما پیدا شده و کدوم سعادتمندیه که مورد الطاف قرار خواهد گرفت دیدیم که عید که عموی محترم به همراه زن عموی محترم ترمان خودشان را به اتفاق یه ایل دوست و آشنا سرزده مهمان کرده بودن پدر محترم ترین مان داشتن راجع به یه خانومی صحبت می کردن و افاضه فرمودن که بابا اون سواد نداره ! دیپلمه . بعدش ظاهرا متوجه شدن که زن عموی عزیز سرخ شده چون ایشون هم دیپلم هستن و بابا الان بعد از هفت ماه نگران هستن که مبادا خدای نکرده رنجونده باشن زن عمو جان رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من که از بچگی با این زن عمو جان دوست و رفیق بودم می دونم که اون اصلا اعتقادی به تحصیلات دانشگاهی نداره که هیچ مثل بابا جان به هرچی آدم دانشگاهی می شناسه هزار تا فحش و بد و بیراه می گه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:22 توسط me
|
|
||
|
|
|
|
|
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه ... امسال یکی از چندین سال پیش رومه که بدون میز و صندلی کلاس درس شروع شد و چه غم انگیزه - نوستالژی مدرسه و کلاس و درس تا بحال برای من از بوم شهر و خانه و خویش آشنا تر و غریب تر بوده هر وقت که مهر شروع می شد- حتی توی دوران دانشگاه که همه اش دودره بازی و پیچوندن و در رفتن بود- حس شیرین شاگرد مدرسه ای بودن و بچه محصل بودن توی تمام ذرات خونم گرم می شد و می دونم که برق چشام هم بیش تر از همیشه می شد. هر وقت ماه مهر می اومد - توی این سالا چه دبیرستانی بودم چه دانشگاهی - با اینکه خیلی ساله گذشته - اما صفحه های کتاب دوم دبستان یادم می اومد : "به کلاس دوم خوش آمدید" - نمی دونم الان این درس هست توی کتابا یا نه - اما نمی دونم چرا برای من از هر درسی خاطره انگیز تره. شاید چون تابستون قبلش اولین تابستون چشم انتظاری بوده به راه مدرسه و شاید به خاطر اینکه اولین انتظار عاشقانه کشیدن رو قبلش تجربه کرده بودم و اول مهر روزی بود که وعده دیدار می رسید- و شوق وصال به دیدار یار می پیوست - اولین بار بود که تازه فهمیده بودم چه مهر بی کرانی داره مهرماه که تو رو به همه ی زیبایی های دنیا می پیونده و غربت گرم و انتظار شیرین تابستون رو که مثل آتیش سوزونده بودت یکباره با باد ههای پاییزی خودش خنک می کنه و زرد و قرمز خیابون و در و دیوار رو روی سر در کلاس دوم طلایی نشون می کنه و کتابای نو هم انگار فهمیده بودن که چی کشیدی توی این سه ماه و به گرمی بهت خوش آمد میگن اولین بار بود که تیتر کلمه ها و ترکیب های تازه بعد از درسهات اضافه شد و اون مهرماه با اون درس " به کلاس دوم خوش آمدید" بهت نشون داد که از این به بعد هر درسی کلمه ها و ترکیب های تازه داره و تو باید یادت باشه از هر درسی چیزای جدید یاد بگیری و ذوق این یادگرفتن انصافا از کلاس اول هم بیش تر بود یادش به خیر همه ی مهر ماه هایی که با مهر مدرسه شروع کرده بودم- کاش دوباره اون مشق شب نوشتن ها تکرار بشه و مهر ورزی مهرماه جسم و روحت رو نوازش کنه- کاش یادم نره این ۱۷ - ۱۸ تا روز قشنگ و همه اش زیبا بود و خاطره انگیز همه ی همه - حتی اون روزایی که اشک ریختم توی این دیار غربت ... باز آمد بوی ماه مهر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:22 توسط me
|
|
||