تبليغاتX
سلام به همه
یادداشت های روزانه
اصلا کارم رو دوست ندارم
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:31  توسط me  | 

خدایا این جماعت تاچه حد آدم رو خر می بینن؟! رفتیم یه عمری جون کندیم شدیم خیر سرمون مهندس مملکت - که بخوره این مملکت توسر خودش و مهندساش -  حالا یه یارویی که معلوم نیست چی می دونه از علم خودش - البته از انصاف نگذریم همچین آدم بی سوادی هم نیست رئیسمون. اما خوب رئیسه دیگه حماقت تاریخی روسا رو به ارث برده - بلند میشه میاد با یه الدرم بلدرم و سروصدایی داد میزنه که ما تو رو با گزینش خاص استخدامت کردیم حالا همش کارای رئیس رو - رئیس ما نه رئیس رئیسمون!!!!  خوب دیگه این بروکراسی عظیم و دراز و طویل تا بوده بوده و تا هست هست - انجام میدی- البته منظورش رخت و لباس خونه اش نیست  پروژه هایی که ایشون امر می فرمایند -  دلمون خوشه نیروی جذبی خومونی - هزار تا حرف مفت دیگه آخرش هم یه برنامه مسخره رو اعلام می کنه -که تو دوران دانشجویی مشق شبمون بود - می گه  از امروز مسئول این پروژه تو هستی - این آبروی ماست و هزار تا جفنگ دیگه - حالا من رویام چی بوده چی هستم- دلشون خوشه فکر می کنن دل ما هم  خوشه - ولی دل خوش سیری چند؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط me  | 

نه قصد داشتم اینجا گله نکنم

اما دیگه مهم نیست برام تنها جایی که می تونم بدون مرز و تعارف گله کنم- همینجاست

به خودم دیگه سخت نمی گیرم تا با تعارف و نگرانی بنویسم- چرا همه جا این قدر کسل کننده و تهوع آوره -هر کی که از راه می رسه- توی هر جایی که باشه - هیچ فرقی با بقیه نداره - حتی کسی که سال ها با خیال خوشی فکر میکردی چه موجود استثنائی و بی نظیریه و نمونه ی کامل و مصداق بارز درستی و بزرگی- اونم با پیش امد به قول خودش مشکلات -همه چیو انداخت گردن اطرافیانش - که آبروش رو می برن -  اطرافیانی که من می دونم خودت دور خودت جمع کردی- تا -به قول خودت - کششی نباشه حتی واژه  ها کنار هم بندنمی ان- رئیس اداره ات چون-به خیال خودش تورو خودش کشف کرده- تا ابد یه جوری  باهات برخورد می کنه که اینگار داری از اون حقوق می گیری و بهش مدیونی - اصلا هم کاری نداره که این چیزایی که به خاطرش می تونه اسم کشف رو روی تو بذاره قبل از کشف اون و بدون حضور اون بوده و نیازی نبوده به لطف و بزرگواری بیکرانی که در تک تک نگاه هاش بهت یادآوری می کنه-  به تو میگه توده ی مردم بودی - خودت می دونی که ما اینجا تو رو بدون پارتی و سفارش و آشنا اوردیم - فقط به خاطر شایستگی هایی که داشتی - اما یه جوری برخورد می کنه که این شایستگی هایی که می گه اینگار موهبات  خودش بوده- و آدمای اطراف هم -خوب چون تو یه زنی و زن جماعت رو کی آورده به ادعا حتی زورشون می آد اسمتو کامل ادا کنن- چه برسه به اینکه جایگاهی برات قائل باشن و احترام شایسته بهت بذارن- باهاشون هم که قاطی نشی هزار تا حرف برات در می آرن که شایسته ی خودشونه- خوب برخورد کنی که دیگه هر چی  به ذهن آلوده و بیمارشون می آد بهت نسبت می دن-

همش ترس و نا امیدی - *ترس از برداشت ها و توهمات ابلهانه شون که کاش فقط به بلاهتشون تموم می شد. تا نابودت نکنه راضی شون نمی کنه- این وضعیت کثیف زاییده ی هنر کیه خدا می دونه- ما هم که هممون سرمون رو کردیم زیر برف و برای این او اون دم تکون می دیم

دم تکون دادن ها رو که دیگه نگو- تا پاک کردن دماغ بچه ی رئیس هم - و چه کارایی که حتی شاید به ذهن بسته و کوچیک من هم نرسه-

اون وقت هر کس و ناکسی که اگه بخواد منصفانه توی یکی از شئونی که تعریف کرده وارد بشه توی نازل ترینشون هم جایی نداره - با چه قیافه ی حق به جانبی ناراحت می شه از اینکه بعد از مدتی وارد شدن به این محیط لعنتی- اسم لعنتی اش رونمی دونی و به شکلی حقیرانه با قیافه گرفتن ها و مثل اون دربون توالت ** بهت می فهمونه که یارو مامور حراسته و تو تاحالا نمی دونستی و حتما بهش احترام بایسته و شایسته اش رو نمی ذاری

اگه بخوام ادامه بدم از هر کدوم از این آدم نما های که جزئیاتی به خدا بیش تر از تشریح های فروید رو شامل نمی شن - فراوون می تونم بشمرم-

فضولاشون که دیگه نوبرن- اگه توی هفته فقط دو دقیقه توی راه بین دو تا اتاق ببیننت حتما تا فیها خالدونت رو هم رصد میکنن تا خدای نکرده چیزی از قلم نیافته توی این "فضولی سرویس" شون واسه چرند سازی های بعدی...

* چند روز پیش داشتم عقاید یک دلقک - هاینریش بل  رو می خوندم- یه جا گفته بود "مردم یا حرف من رو می فهمن یا نمی فهمن - من دیگه مسئول تفسیر واسشون نیستم " حسودیم شد گفتم گاهی اوقات اگه فقط نفهمن خوبه وقتی فکر میکنن فهمیدن و به واقع از اون شعور نداشته شون فقط کج فهمی بوده اون موقع تکلیف تو که هیچ، گناه تو چیه؟

** یه یارویی دم در توالت های عمومی وایستاده بود و کارش این بود که به مردم آفتابه بده تا برن توالت، یه بنده خدایی می آد و خودش آفتابه اش رو ورمی داره می ره تا کارش رو بکنه- یارو دربون توالت ها صداش می کنه می گه این افتابه رو بذار سرجاش - بنده خدا تازه می فهمه این یه کاره ای هست اینجا- میره میذاره - بعد اون یارو می گه حالا برو بردار همون آفتابه رو - می پرسه چرا مگه آزار داری- میگه اینجوری فهمیدی من اینجا یه کاره ای ام اونجوری نمی فهمیدی- حکایت این مامور حراست ما هم همین میشه- ای تو روحش!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:18  توسط me  | 

می دونی خسته شدم یعنی چی...

من می دونم- وقتی یکی میگه خسته شدم- اونم با تمام رمقی که براش باقی مونده-  یعنی حتی از خستگی نای آه کشیدن هم نداره- اگه به یکی می گم خسته ام- یعنی دارم التماسش می کنم که دست از سرم بردار- خواهشا راحتم بذار- یه ذره رحم کن و بذار واسه یه وقت دیگه-

کاش بفهمن...

گاهی اوقات فکر می کنم افرادی مثل من چه بیچاره ان که مال این روزگار هستن- تکلیف چند سال پیش تر از ما و چن سال بعد از ما خیلی بهتر از ماست- قبلی ها مادرا و پدرا و بچه ها همه مثل هم  فکر می کردن- زیاد نیازی نداشتن که تلاش کنن تا همدیگر رو بفهمن- هر چی می گفتن حکایت این بوده که جانا سخن از زبان ما می گویی- بعدی ها هم که مطمئنا پدر و مادرا همین جوونای الانن اینقدر خودشون کشیدن از درک متقابل و تفاهم و شکاف نسل ها که در عمل به کار می بندنشون خیلی زیاد احتمالا...

حالا ما این وسط شدیم بده ی عالم هستی همش می گن زمان ما اینجوری نبود- خودشون عقل کل ان و قدر مطلق - نمی دونم درسته یا غلط- مطمئنا کلیت اونچه می گم درست نیست یا ناقصه - اما اوضاع من همینه - شدم چرخ رونده ی دوران گذری که ای تو روحش تموم نمی شه خلاص شیم- به عینه تمام الگو ها و اسلوب های خشک قدیم را لمس می کنم و از بد یا خوب روزگار بیش تر واقعیت دنیای امروز رو هم می بینم - اما نه در دست که بر نخیل

لعنت به این دوران گذر- که نذاشت تو این بیست و چند سال زندگی مزه زندگی رو به حلاوت بچشیم- تا بود ترس و رعب و بود و شعار های تمدن گرایانه و آزاد اندیشانه که از زبان مادر و پدر گرامی که حتی لباس پوشیدن تو خونه هم باید از فیلترشون بگذره شنیدیم- اما در عمل جز پیاده سازی افکار و ایده های محض و خشکی که یه چشمه اش اینه که مامان چند روز پیش امر فرمودن- از سر کار که برگشتم تا از شر چادر لعنتی و مانتو و مقنعه خلاص بشم- با چنان شتابی به داخل اتاق اومد و آهسته توی گوشم زمزمه کرد که :" روی این بلوزی که تنته این پیراهن ؟آستین دار رو هم بپوش- لباست آستین کوتاهه و نازک هم هست- خیلی زشته-" آخه من دیوانه که میراث دار خلف حجب و حیای کذایی شما شدم که حتی توی سفر به خارج از این مملکت اباد هم این عادت های مالیخولیایی پوشش رو با خودم بردم و آوردم  و تازه لب گزیدن های شما رو هم به جون خریدم - مادر من واقعا لازمه که این قدر با روح و روان یه نفر بازی کنی- بیرون بپوش از فرق سر تا نوک پات رو توی این لفافه ی مشکی اونم به اجبار حراست های نه یکی و دوتایی که توی هر اداره اگه دو تا اتاق هم باشه حتما یکی اش حراسته و به خاطر اینکه یه قرون دوزاری که می ذارن کف دستت حتما به دستت برسه و با تیپا نندازنت بیرون که اسلام و جامعه رو به خطر نندازی و هزار تا چرند و پرند دیگه - توی خونه هم نیروی انتظامی مامان و جرم دختر بودن و باید و نبایدهای فراوانی که در پی داره -

این تازه یکیشه- کمترینش -

اما خستگی ام از اینا نیست- اینا تازه نیستن - از اول بودن و هستن و خواهند بود

خستگی ام از چیه -  از تحلیل رفتن توان روح و روانم - که - من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود... واقعا خسته ام و نای حتی دیگه غر زدن هم به زودی ازم گرفته می شه کاش بمیرم...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:3  توسط me  | 

بله یه سال مثلا درس خوندی- خودتو کشتی- اشک ریختی - به روال کنکورههای قبل از استرس مردی و زنده شدی- کاش حداقل مجاز به انتخاب رشته نمی شدی تا دیگه بعد از اردیبهشت منتظر معجزه هم نبودی- دوباره شدم پشت کنکوری- نمی دونم برای سال دیگه می خونم یا نه- توان کنکوری خوندن که  ندارم- اما همین الانش هم دلم تنگ شده برای درس خوندن- مثلا خیر سرم دارم خودم رو آپ تو دیت نگه می دارم - اما نمی دونم تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم- ترس اینکه آدم درگیر این زندگی عادی و بدون حرکت بشه- بدتر از کنکور و شب امتحانه کاش یه چاره ای پیدا کنم- و چه قدر خوب که عسل قبول شد- از این به بعد بهش می گم خانوم دکتر- البته واقعا شایستگی اش بیشتر بود- اما تو این مملکت شایستگی سیری چند؟- محمد خنگول ام قبول شد- اون که میگفت بایدژارسال قبول می شد- کاش منم مثل اون فارغ از دغدغه مالی فقط به فکر رویا هام بودم- حالا ببینیم از امروز دنیا چه جور می خواد بچرخه- تجربه پشت کنکوری بودن بزرگترین غنیمت ام بوده از این دیار بلا و غربت - اما شاکرم که فعلا حداقل یه قدم جلو تر از ۴- ۵ سال پیش هستم....

البته به قول بقیهه- اماخودم این جور چیزا راضی ام نمی کنه- بگذریم...

دوران انتظار تموم شد و امسال مهر هم باید بدون مشق و مدرسه شروع بشه مثل ۶ سال ژیش وای چه سال وحشتناکی بود...

اما الان به جای نشستن توی خونه سر کارم...

ین یعنی چی پشرفت یا سکون...

نه در رفتن حرکتی هست و نه در ماندن سکونی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:0  توسط me  | 

نمی دونم مشکل کجاست- مطمئننا خود من مشکل دارم اما نمی دونم چیو باید اصلاح کنم-  تا حالا مشکلم تو خونه بود و خیلی شاکی بودم که هرکی از راه می رسه به کار من کار داره- اما حالا دیگه چی ؟ حالا دیگه مطمئنم مشکل از خودمه- اینکه می گن آدم تو جامعه چیزای جدید یاد میگیره راسته- اما برای من یک کم بیشتره- من حتی دارم خودم رو هم می شناسم-نمونه اش همین که هر روز به یکی از ایرادات خودم پی می برم-

حالا مشکل من: کاش یه جوری راهش رو پیدا کنم- از کی بپرسم هم نمی دونم- همین: هر کی از راه می رسه تو کار من دخالت می کنه. وای این آقای مجموعه که دیگه رسما داره دستاش رو میذاره دور گلوم و خفه ام می کنه-امروز شاید ۲۰۰ بار می خواستم از دستش داد بزنم که بسه دیگهُ سرت تو کار خودت باشه- این که نشد آدم سن و سالش بالا بودُ تو کار هر بنی بشری دخالت کنه که چی؟! من بزرگ ترم و تجربه دارم و برای خودتون میگم-

 باید خودم رو نجات بدم- نمی دونم زیادی کم رو هستم که این جوری شده یا زیادی احترام واسه بقیه قائل هستم- یا اصلا آدم بی عرضه ای هستم-

باید یه کاری کنم اما چه کاری نمی دونم(خوب این شد هزار بار!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:49  توسط me  | 

 

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar