تبليغاتX
سلام به همه
یادداشت های روزانه
نمی دونم چرا وقتی وبلاگ های خارجی رو میخونی حرفی از دلتنگی ها نمی بینی

اما کافیه که توی گوگل سرچ کنی دلتنگی اونوقت هرچی می بینی وبلاگ فارسیه که پر از دل های تنگه...

دل من هم تنگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:21  توسط me  | 

بالاخره بعد از مدت ها لذت بردم از یک دیالوگ در یک فیلم تلویزیون

* با شما مثل یک زندانی رفتار نشده است...

_ اگر معنی زندان دیدن شما باشه، من دوست دارم همیشه زندانی باشم

* اگر در نامه از سلامتی خود به خانواده تان خبر ندهید، خودم شخصا شما را به زندان عشق آباد تحویل می دهم

_ عشق آباد!؟ باید جای زیبایی باشه!

* این میمون های درجه دار... طبقه کارگر ... پرولتاریای... بورژوا...  متوجه شدید؟!

_ ببخشید محو حرکات زیبای شما بودم! چی گفتین؟

* کمی جدی باشید، شما را به اسارت می بریم!

_[در حالیکه دست هایش رو پشت سرش قلاب کرده بود] من اسیر شما هستم!


* یک دیالوگ زیبا بین بیژن ایرانی و لیلی حسام افسر روس (عشق دوران کودکی بیژن)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 19:46  توسط me  | 

می شمردم  روی کاغذ چیزهایی که مهم است برای ماندنم و نرفتن

عدد نشد، به یکی هم نرسید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:39  توسط me  | 

بی تو نه نظام این جهان لنگ شده

نه بین و زمین  آسمان جنگ شده

...

اما بی من

نظام این جهان لنگ شده

نه بین زمین و زمان جنگ شده

نه..

نه حتی حتی دل تو برای من تنگ شده

..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:9  توسط me  | 

یه موقع هایی فکر می کنم که گاهی فراموش کردن رفتار بد با دیگران سخته مثا وقتی با یک نفر توی عصبانیت بد حرفمی زنی و چیزایی می گی که نباید می گفتی بعدا روت نمی شه باهاش روبرو بشی  یا در رفتار های بدی نه می تونی عذرخواهی کنی نه غرورت اجازه می ده به رویخوردت نیاری همینجوری بی دلیل خوبی اربطه خراب خراب تر می شه...

اما بعضی ها این توانایی رو دارن که اینجوری نشه ...

همکاری دارم که یه بار خیلی بد با من رفتار کرد، در حد توهین ، ....

بعدها اتفاقی شاگردم شد توی دانشگاه

همیشه فکر می کردم اون با چه رویی بعد از این مدت نه عذرخواهی کرده و نه به وی خودش اورده و من هم واقعا دلخور شدم ازش

اما حالاسر کلاس دانشگاه واقعا به روی خودش نمی آره البته من توقعی ندارم دلخور بودم اما گذشت مدت ها و حس بدی که داشتم

تا جایی به روی خودش نمی آره که برام اتفاقی امروز غذای خوشمزه ای که خانومش پخته بود آورد....


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:15  توسط me  | 

دارم می رم از شهرت و دارم از این شهر ویرانه که سال ها من رو اسیر در و دیوارش کرد رها می شم. یادم می آد 10 سال پیش که مستاصل از همه چیز و همه کس دوست داشتم از همه چیز و همه کس فرار کنم دوست داشتم بخوابم تا توی رویا باشم  و نبینم در و دیوار این شهر رو که تو پیدات شد و لحظه هام رو پر کردی نه مثل ظرفی خال که پر شد مث ظرفی به انتها که پر و پر تر می شد و حریص تر به تو  و چشم هات و نگاه هات و اون طنین دیوانه کننده صدات و من یادم رفت که دارم توی این شهر زندگی می کنم خودم رو توی آسمون می دیدم حالا دارم می رم از شهر آرزوهای ویران شده ام دارم باز هم تلاش می کنم اما این بار تو  رو زودتر ترک کردم تا راحت تر از این شهر برم...

دوست دارم تا همیشه زمان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:11  توسط me  | 

بارها دوست داشتم این مدت بیام و اینجا پیام های وقت و بی وقتت رو ، پیام هایی که هر بار آرزو شون رو داشتم می نوشتم تا یادم نره. اما یادم نمی ره هیچ وقت. و نوشتن از تو بدتر اسیرم می کنه. گفتم که از تو من دیگر گذشتم . اما نگفتم از دیدنت، بوئیدنت، لمس دستات و غرق د رنگاهت شدن گذشتم اما از دوستان جانی کی می توان بریدن. تو که می دونی جاودانه ای در جانم اگه نبودی چرا این همه سال باورت میشه شد هشت سال چا این همه سال از یادم نرفتی با هیچ صدایی مسحور نشدم و با هیچ چشمی اسیر نشدم چون تو در دل بودی و جاودانه.

دوستت دارم هایم را در اینجا فریاد می زنم تا خودم انعکاس روح تو را در جانم ببینم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:34  توسط me  | 

این اون چیزی بود که می خواستم به ات بگم اما نمی اومد روی زبونم و تو می گفتی چرا این قدر نمی فهمم حرفت  رو و تا آخرش فکر می کردی که شاید من یادم بره که برای ویرون کردن تمام رویاهای این هفت هشت سال خودم و تو مصمم تر از اونم که با سحر کلام تو و با صدای گیج کننده و نوازشگرت فراموش کنم...

هنوزم می گم: صدای تو زیباترین اتفاق جهان است

یک بار تو من رو محروم کردی از این اتفاق زیبا و حالا خودم خودم رو به برزخ تنهایی های تبعید می کنم

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:49  توسط me  | 

امروز تقویم بر می گشت، باد می زد و ورق های تقویم بر می گشت و من نگاه می کردم تنها نظاره گر بودم به این بازگشت زمان و با خود گفتم می شد برگرده بعضی روزها

کاش تقویم تصویرهای خاطرات مرا هم داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:27  توسط me  | 

توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر می گردد کمند

........................................................................................................................

این رو گفتی اما نمی دونی که من از تو گرفتار ترم اسیرترم اما متاسفم که نمی دونم دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:18  توسط me  | 

 

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar